1364

شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1397

هیچی دیگه، خواستم بگم خونه بغلی قراره بکوبه خونه رو :/

شانس نیست که ...

1363

شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1397

۱_ گروه اول مهمان ها اومدن و رفتن. و من هر چقدر بگم این چند روزه چقدر اذیت شدم بازم کمه. 

من آدم وسواسی ای نیستم. آدمی نیستم که صبح تا شب مشغول سابیدن کف و در و دیوار خونه و شستن ظرف و ظروف و این برنامه ها باشم. در عین حال از کثیفی و شلختگی متنفرم. بطور کاملا میانه ای نظم و تمیزی خونه حفظ میشه. ظرف کثیف تو آشپزخونه تلنبار نمی کنم. گردگیری و جارو و تمیزکاری خونه رو مرتب و در حد معقولی تو برنامه م دارم. وقتی نظم و ترتیب خونه از حدی کمتر بشه، من بشدت عصبی میشم.

حالا تصور کنین که مهمان ها حتی آشغال زیر پاشون رو جمع نمی کردن. هر تیکه وسیله رو یه مبل ول شده بود. ظرف کثیف و سینک کثیف حال بهم زن بود. آشغال بموقع دم در نمی ذاشتن. روی فرش معلوم نبود چی ریختن که لک شده بود. کنترل تلویزیون به مدت یک روز گم شد!!! ...

یعنی من فقط داشتم دعا می کردم هر چی زودترررر زحمت رو کم کنن. فقط برن که من خلاص شم.

و به مامان این اولتیماتوم رو دادم که دفعه ی بعد خواستن بیان، من خونه نیستم. بگن زهرا رفته سفر. والسلام.

(توضیح اینکه مهمان ها طبقه پایین بودن. مامان اینا هم نبودن. هر بار می رفتم پایین قشنگ عصبی میشدم از این حجم شلختگی و کثیفی. دیروز که رفتن، بقول خودشون تمیز هم کرده بودن. من تازه افتادم به جون خونه و تمیز کردم در حد توان :/ )

۲_ خواب دیدم خونه سمت چپی مون اسباب کشی کردن. بعدش خونه رو خراب کردن تا چند طبقه بزنن.

دیروز تا از در رفتیم بیرون دیدم عه! خونه سمت چپی که نه، ولی سمت راستی داره اسباب کشی می کنه.

حالا ترس افتاده به جونم که مبادا بخوان خونه رو بکوبن :/

1362

یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1397

امروز اعصابم بدجوری داغونه.

مدت هاست که بای دیفالت! من مطلقا کم حوصله و کم تحمل شدم. اصلا شما بگو از اینجا پاشو بتمرگ اونجا، من بی برو و برگرد فنرم در میره و باید بیای عصبانیت و جیغ و ویغ منو جمع کنی!

از طرفی خبرها یکی پشت اون یکی میان، موج ناامیدی دامن گیر همه مون شده یه جورایی.

امروز هم اضافه کنین که خواستم برم خرید و بعد از آماده شدن خودم و آرش، می بینم که باز سعید ماشین رو تو وضعیت حداقل بنزین گذاشته دم در و رفته :/ تو دو هفته ی گذشته این دومین باره و من بدجوری عصبانی شدم از دستش.  چون می دونه که من سختمه برم پمپ بنزین، با بچه هم دیگه عمرا برم. و خب، مشکل من این وسط بی نظمی و بی مسئولیتیه سعید هست. قبلا بهش گفتم اگه قراره دوتامون از یه ماشین استفاده کنیم، خواهشا تمیزی ماشین رعایت بشه، آفتاب گیر رو بذار جلوی شیشه، حواست به بنزین باشه، ... و هر کدوم از اینا تا حالا حداقل صد بار تذکر داده شده. ولی خب در عمل چیزی در حد گِل لگد کردن حرف و تذکرهای من!! چون آخرش میره بیرون و بدون بنزین میاره میذاره دم در، هیچوقت آفتابگیر رو نمی ذاره، همیشه ی خدا من باید آشغال و وسایل اضافه از کف ماشین جمع کنم، ... . 

خب خسته شدم. تا کی با این همه بی نظمی کنار بیام؟!

بعد اومدم بالا و اون وسط یه بحث سنگین هم با زنعموی سعید داشتم (همسن هستیم) یکی از اون آدم هاییه که تا حالا خیلی چرت و پرت هاش رو تحمل کردم. آدم پر ادعایی که حرف و عملش یکی نیست. من معمولا با کسی وارد بحث سیاسی و اعتقادی نمیشم. مخصوصا اگر فامیل باشه. ترجیح میدم روابط فامیلی حفظ بشه و تو اعتقادات همدیگه سرک نکشیم. ولی خب این یکی دیگه شورش رو درآورده بود و منم بشدت عصبانی بودم. انگار میخواستم دق دلی م رو سر یکی خالی کنم.

حالا وسط تمام این جریانات، نق های مداوم آرش و گریه هاش و اینکه از گردنم آویزون بود رو هم اضافه کنین و من مدام داشتم به خودم میگفتم اون بچه ست، گناهی نداره، تقصیری نداره، ...

در نهایت آرش رو بردم آب زدم به دست و روش تا آروم گرفت. خودم یه لیوان آب یخ خوردم تا آروم گرفتم یه کم. آرش خوابید. منم زنگ زدم بیرون بر غذا گرفتم و از شدت عصبانیت، تا ته ته غذا رو خوردم و بلافاصله بعد از تموم شدنش، تصمیم به رژیم گرفتم. چون متوجه شدم که این روزها پرخوری عصبی دارم :/

خلاصه که اوضاع بس ناجوانمردانه قمر در عقربه :/

1361

شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1397

۱_ آرش رو با سعید فرستادم نون بخرن. بچه م از همین الان راه نونوایی رو یاد بگیره :))))

۲_ چند روز آینده قراره مهمان هایی برام بیاد. دروغ چرا، حوصله شون رو ندارم. نشستم دعا دعا می کنم سفرشون کنسل شه :/

عوضش هفته آینده ممکنه مهمان عزیزی برام بیاد. این یکی رو دارم دعا دعا می کنم جور بشه و بیاد :)

۳_ حالم بدجوری خرابه این روزها. می دونم که اکثرا اوضاع شون همینه. اقتصاد ناپایدار، هزینه های سرسام آور زندگی، اتفاق ها و خبرهای بد، ... تا کجا می تونیم تحمل کنیم ...

۴_ فکر می کردم که مادر شدن چه حس شیرین و تلخیه!! شیرینی داشتن یک فرشته، در کنارش ترس ها و اضطراب های بیشمار و بی پایان.

دیروز اتفاقی افتاد. تمام دو ساعت خواب بعد از ظهرش رو بالای سرش گذروندم و نگاهش کردم. فکر کردم. به ترس هام، به اتفاق های تلخ و شیرینی که ممکنه در آینده بیفته، به آرشی که بزرگ شده و واسه زندگی خودش تصمیماتی می گیره، ...شاید، کنترل خیلی هاش خارج از توان من باشه و باید باهاشون روبرو شد. اما اینکه صبر و توان من چقدر باشه رو نمی دونم.

۵_ بهش گفتم بچه میخوای چکار؟ تو این شرایط.

میگه پشیمونی؟

میگم نه. هیچوقت هم نمیشم. بچه دار شدن، از بارداری تا زایمان و بزرگ کردن بچه، هر کدوم واسه خودشون دنیایی دارن که هرچند سخت، ولی خوشحالم که تجربه شون کردم. احساساتی رو تجربه می کنی، که با هیچ کلمه و زبانی نمی تونی توصیف شون کنی. ولی، ولیییییییی، تو شرایط فعلی و آینده ی نامعلوم، .... می ترسم از آینده ای که تباه بشه و همیشه مدیون بچه م بمونم که چرا تو این شرایط بوجود آوردمش و بزرگش کردم.

می خنده. میگه منم دوست دارم تجربه ش کنم.

البته منم در ادامه مجبور میشم به لحظات ملکوتی که به غلط کردم افتادم و عجب چیزی خوردم هم اشاره ای داشته باشم :))))

1360

چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1397

۱_ دیشب، بعد از نزدیک به یک هفته، موفق شدم بیشتر از ۴ ساعت تو طول ۲۴ ساعت شبانه روز رو بخوابم!! در نوع خودش موفقیت خیلی بزرگی بود. چون گذشته از اینکه یه کم خوابم کامل تر بود و کمی خستگیم در رفت، اخلاقم هم کمی تنظیم شد. چون این چند روزه با این ساعت خواب کم، نه اخلاق داشتم، نه اعصاب و کاملا توانایی به قتل رسوندن اطرافیانم رو داشتم.

بعد فک کننن، من قبلا چقدر حساس بودم روی خوابم. چقدر ادا و اصول داشتم واسه خوابم. بعد وضعیت الانم رو ببین. چطوری هنوز زنده ام؟!!! 

در حال حاضر، یه خواب طولانی و راحت رفته تو لیست آرزوهام.

۲_ از اول یکی از درگیری های من با آرش، خوابش بوده. الان خوابش تنظیمه. ساعت خوابش مشخصه. ولی تو اوج خواب آلودگی هم باشه اینقدر نق می زنه و گریه می کنه و اعصاب منو خرد می کنه تا بالاخره بخوابه. رسما کشتی می گیریم.

جدیدا یه مشکل دیگه م، وابستگی بیش از حدش هست. حالا اولش وابستگی در حدی بود که بشین کنارم تا من بازی کنم. الان دیگه فقط از سر و مغزم آویزونه و اصرار عجیبی داره به اینکه کل ساعاتی که بیداره رو بغلش کنم :/

خلاصه که از دست و کتف و کمر افتادم خواهر :/

اگه کسی راهکاری داره بگه.

۳_ استرس این روزها تمام شدنی نیستن. کمیاب شدن پوشک، شیر خشک، دستمال کاغذی، ...

گرون شدن مواد غذایی ...

قیمت های نجومی داروها ...

واقعا نمی دونم و نمی خوام تصور کنم که چی در پیش رو داریم.

می ترسم. از روزهای در پیش رو می ترسم ...

۴_ پرسیده بود که فکر می کنین زندگی تون درباره ی چیه؟ بخاطر چی دارین زندگی می کنین؟ و قرار چکار کنین؟

من هر چی فکر کردم هیچ جوابی براش پیدا نکردم :/

۵_ دلم باشگاه و تحرک میخواد. ولی با بچه نمی شه رفت. اینطوری حس خوبی نسبت به خودم ندارم.

( تعداد کل: 1363 )
   1       2       3       4       5       ...       273    >>