1345

جمعه 22 تیر‌ماه سال 1397

۱_ بعد از ده روز آرش رو گذاشتم تو کالکسه و رفتیم پیاده روی عصرانه. یادم نبود امروز جمعه ست.

واسه پیاده روی می ریم باغی که کنار خونه ست. در واقع یه باغ شخصی بوده با کلی درخت های مثمر مثل انار و خرمالو. شهرداری باغ رو خریده و با حفظ درخت ها، جدول بندی و راهرو بندی کرده با سکوهایی واسه نشستن و در باغ رو واسه عموم مردم باز گذاشته. راهروها اکثرا سنگ ریزه هستن غیر از تقریبا رینگ دور تا دور باغ که خب من با کالسکه تو این رینگم همیشه. چون نمیشه تو سنگریزه ها رفت.غیر از من خیلی از دوچرخه سوارها و اکثر اونایی که پیاده روی میان هم تو همین مسیرن.

جمعه ی قبل از سفر وقی  رفتم باغ دیدم یه جمعیت ۴۰_۳۰ نفره بساط پهن کردن تو همین مسیر و کلا راه رو بستن. یعنی من با کالسکه فقط یه مسیر خیلی کوتاه برام باز بود. ناچارا بیخیال پیاده روی شدم. آرش رو بغل کردم و نشستیم روی یکی از نیمکت ها. بعدشم دست از پا درازتر برگشتیم خونه.

امروز بازم همین بساط بود. و من برام واقعا عجیب بود که خودشون متوجه نیستن وسط راه نشستن؟! یا راحت خودشون رو زدن به اون راه؟

خلاصه اینکه اتفاقا سعید هم که بیرون بود و برگشته بود خونه و دیده بود ما نیستیم، چند دقیقه بعد از ما اومد باغ. آرش رو سپردم دستش و رفتم دعوا!!! :))

خوشبختانه باغ انتظامات داره. اونا رو پیدا کردم و اعتراضم رو گفتم. جالب اینجاست که میگفتن خب نشستن دیگه، ما نمی تونیم حرفی بزنیم!!! میگم یعنی چی؟ کار شما اینجا دقیقا چیه؟ اینجا با حضور شما باید نظم و ترتیب داشته باشه. جا واسه نشستن هست، چرا وسط راه مردم میشینن؟ اگه اونا میخوان از فضای باز اینجا استفاده کنن، منم حق استفاده دارم. نمیشه که اینطور بی ملاحظه باشن و بقیه رو گرفتار کنن.

می دونین، از اعتراضم راضی ام. ما ایرانی ها، فقط بلدیم از بقیه ایراد بگیریم، ولی خودمون حداقل قوانین رو هم رعایت نمی کنیم. خودخواهانه رفتار می کنیم. اگه منم که میگم رفتار اجتماعی بلد نیستیم خیلی هامون. همه چیز رو فردی و شخصی می بینیم. 

من اون وسط جام راحته، سایه ی اینجا بهتره، زیرم راحت تره و خاک نداره، بقیه هم اگه راه شون بسته میشه مهم نیست. به من چه ...

۲_ چندماهی اینجا رونق درست و حسابی نداشت. اوضاع روحی خوبی نداشتم. هنوز هم ندارم. با همه چیز زندگیم درگیرم. 

نمی نوشتم چون می ترسیدم. از قضاوت شدن می ترسیدم. مخصوصا اونایی که بیشتر میشناسن منو. 

وبلاگ قرار بود جایی باشه واسه نوشتن، صادقانه نوشتن. جایی که خودِ خودم باشم.

یه وقتایی پشیمون میشم که با دوستای وبلاگی م ارتباط واقعی گرفتم. چون به مرور خود واقعی م از بین رفت. درگیر ملاحظات شدم، مدام سانسور کردم خودمو. درست مثل ارتباطات دنیای واقعی. لطف اینجا به همون مجازی بودنش بود!!

این روزا حال خوبی ندارم. دلم میخواد بنویسم ولی می دونم خیلی ها میخونن اینجا رو. خیلیهایی که طبق معمول از قضاوت شون می ترسم.

1344

پنج‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1397

چرا دیروز بلاگ اسکای پوکیده بود!!

امروز با یکی از دوستای دوران دبیرستانم قرار داشتم.

داشتم حساب میکردم که دوستی ما برمیگرده به ۱۹ سال پیش. خودش واسه خودش یه عمره. 

حالا ۱۹ سال از اون روزها گذشته، همون روزهایی که من ازشون متنفر بودم و حالا میگم چقدر خوب بود، چقدر بی دغدغه بودیم اون روزها. نهایت نگرانی مون درس خوندن بود و امتحانات، که البته واسه من شکنجه ای بود. نه اهل شیطنت بودیم و نه دوست پسر داشتیم. سرمون به کار خودمون بود و مشغول بودیم با روزهای دخترانه ی خودمون.

حالا هر دومون ازدواج کردیم، بچه داریم، بقول دوستم هیچ فکر میکردی بعد از سال ها که همدیگه رو می بینیم، همه ی دغدغه مون شوهر و خانواده ش باشن؟ اینقدر شاکی و ناراحت باشیم؟ اینقدر دلشکسته باشیم؟

نه، به همچین نقطه ای حتی فکر نمی کردم. ولی ...

1343

چهارشنبه 13 تیر‌ماه سال 1397

۱_ هر دم ازین باغ بری می رسد ...

و حالا اینستاگرام هم در آستانه ی فیلتر شدن :/

به نظرم کم کم کرکره های وبلاگ ها رو دوباره بزنیم بالا و چراغ ها رو روشن کنیم و باز دسته جمعی بیایم بشینیم اینجا دور هم.

البته اگه اینجا هم تو نوبت نباشه.

۲_ امسال هوا بس ناجوانمردانه گرمه.

آب نیست. 

برق نیست.

یک خبر خوش نیست.

و به دنبال همه ی اینا امان از ناامیدی.

و من در کنار شکر خدا، هر روز و هر روز شرمنده و پشیمانم، بخاطر بوجود آوردن انسانی توی این شرایط که معلوم نیست آینده ش توی این کشور چطور بشه و به کجاها کشیده بشه.

۳_ عمل بیمارمون خوب بوده. شکر خدا ...

1342

شنبه 9 تیر‌ماه سال 1397

مریض مون الان توی اتاق عمله.

واسه سلامتی ش و عمل خوبش دعا کنین. خدا به جوونیش و به بچه کوچیکش رحم کنه.

مامان میگفت صبح پشیمون شده بوده از عمل. احتمالا از ترس.

می دونین، حق داره. به نظرم تصمیم خیلی سختیه. پیش روت دو راه هست. 

یا عمل نکنی و لحظه به لحظه با استرس بیماری و پیامدهاش سر کنی. روز به روز آب بشی و یکی یکی مشکلات بیان سراغت.

یا عمل کنی و بپذیری که ممکنه بهوش نیای، یا بهوش بیای و تبعات بعدی گریبانگیرت بشه.

امیدوارم عمل براش خیر باشه با حداقل تبعات ...

1341

شنبه 2 تیر‌ماه سال 1397

می دونین، اونقدرررر حرف دارم واسه نوشتن ولی نه حوصله هست، نه وقت و نه تمرکز. روزها بیشتر وقتم رو گرفتارم آرش هستم و چه سخته یه مادرِ دست تنها بودن. اینجور وقت ها باید خانواده کنارت باشن، اگرنه، حداقل خانواده ی شوهر دوستت بدارن و همراه باشن و هوات رو داشته باشن، اگر نه حداقل دوست صمیمی و مورد اعتمادی داشته باشی  که یک وقت هایی کمک بگیری ازش. حالا حساب کنین که من از هر سه محرومم، بعلاوه ی همسری که صبح تا شب دنبال یک لقمه نان حلال هست تو این مملکت و اغلب مواقع نیست. روزها خسته ام. شب ها به محض اینکه آرش بخوابه تازه درگیر کارهای خونه ام و بعدش؟ بعدش از شدت خستگی اصلا نمی فهمم کی خوابم می بره.

حالا در کنار این همه خستگی و کلافگی، این رو هم داشته باشین که یکی ادعا داره کاری که نمی کنی، یه خونه داری و بچه داریه، اون یکی محکومت کنه که خیلی خودت رو محدود کردی با بچه، بعدی از تنبلی ت ایراد بگیره و .... . هیچ انرژی ای واسه آدم نمی مونه.

آرش روز به روز شیطون تر میشه. نمیشه تنهاش گذاشت و چشم ازش برداشت. درگیر پروسه ی دندون در آوردن هم هستیم. بدخلقی های شبانه و بد خوابیدن خیلی آزاردهنده شده.

عصرها می ریم باغ واسه پیاده روی، و آرش چه لذتی می بره از محیط باغ و از رفت و آمد مردم! به همه نگاه می کنه و به همه میخنده و همه براش ذوق می کنن. یک وقتا آواز میخونه و باغ رو می ذاره رو سرش. هیچوقت زیبایی بچه برام مهم نبود، ولی دوست داشتم بچه م شیرین و تو دل برو و خواستنی باشه، که خدا رو شکر ظاهرا هست.

میگم تمرکز ندارم همینه، دیشب تا حالا درگیر همین ۴ خطم. هیچ چیز دیگه ای هم به ذهنم نمی رسه واسه نوشتن!!!

( تعداد کل: 1344 )
   1       2       3       4       5       ...       269    >>