چهارشنبه، بیستم اسفند۲

۱_ حالا با پسرم هم پز بدم.

پا به پای من، گلدون کاشت! 

اینقدر فرز شده و دستش راه افتاده تو کشت و‌ کار و قلمه گرفتن، خودم کیف میکنم کلی :)


۲_ گفتم ظهر برم گلفروشی ها.

یه سری گلدون بخرم.

یه بوته ی محبوبه و یه بوته یاس هم میخوام. از هر کدوم یکی یه دونه دارم ولی میخوام بازم بخرم.

اما واقعا حوصله ندارم.

از صبح اینقدر سر پا بودم، الان ففط دلم میخواد دراز بکشم!

مریم هم پیام داد بریم باغ، گفتم نمیام.


۳_ امروز داشتم یه چیزی واسه آبجی کوچیکه تعریف می کردم.

بعدش فکر می کردم که مسعود اومده سخنرانی که مردم کدورت و کینه رو بذارن کنار؟

چه حرفا!

والا من یکی به امید همین کینه و نفرت پراکنی ها زنده ام!!! :|||

چهارشنبه، بیستم اسفند

صبح پاشدم یه آب بدم به گلدونا.

دیدم باز دوتا گلدون سانسوریا افتادن زمین. قبلا هم افتاده بودن.

برگ ها خیلی بلند و سنگین شده بودن. نیاز داشتن به کمی هرس و تعویض خاک و گلدان.

ولی من هی حوصله نداشتم.

خلاصه دیدم اینطوری نمیشه آبیاری انجام بدم.

دوتا گلدونا هم کجا بودن؟ ته ردیف :|||

این چنین شد که به هوای این دوتا گلدون، سمت راست نورگیر رو کلا خالی کردم و بردم تراس.

۱۲ تا گلدون سانسوریا رو هرس کردم و دوتا یکی کردم و تبدیل کردم به ۶ تا گلدون پر و پیمون!

هنوز حدود ۲۰ تا گلدون سانسوریا دیگه مونده که تو تراس و بقیه ی جاهای خونه پخشن و اونا هم باید یه نظمی بگیرن. بعلاوه ی اینکه الان یه سبد پر، برگ سانسوریا دارم واسه قلمه گرفتن! :(((((

تو گلدون هایی که خالی شدن هم قلمه های حسن یوسف که آماده بودن ولی جا نداشتم رو کاشتم. یه گلدون هم واسه مامان اینا کاشتم.

تو یه گلدون هم بچه گندمی ها رو چپون چپون کاشتم.

محبوبه ی داخل تراس رو هم هرس کردم.

یه گلدون فردوس رو که بلند شده بود و پایین ساقه ش لخت شده بود، بردم پایین دادم دست بابا برام قلمه بزنه. هر چی فردوس به دست بابا میاد، خودشونو واسه من چس میکنن! :|||

شاخه های پتوس های لب نورگیر هم خیلی بلند شده بودن و پایین شون نور نمیخورد دیگه و کور شده بودن. اونا رو هم هرس کردم و قلمه گرفتم.


خلاصه، تا ساعت ۱ گیر بودم و یه صبح تنبلانه تبدیل شد به کلی کار و حمالی! :دی


پ.ن: در تلاش بعدی، باید برم سراغ سمت چپ نورگیر که پتوس ها هستن. یک جوری از هر گوشه یه شاخه راه افتاده و‌ قد کشیده، که معلوم نیست کی به کیه!

۱۰ تا گلدون پتوس کنار همدیگه ان. ولی کاملا پیچیدن تو همدیگه و هیچ بعید نیست شاخه هاشون تو‌گلدون های بغلی ریشه زده باشن :دی

سه شنبه، نوزدهم اسفند

۱_ صبح ها تن خسته مون رو می کشیم تا باغ.

بچه ها بازی میکنن، دعوا میکنن، توی باغچه های بهاری مشغول اکتشاف میشن، ...

ما هم بی وقفه حرف می زنیم.

از ترس ها و‌ نگرانی هامون میگیم. به میزان کافی که سبک بشیم بد و بیراه میگیم. از آرزوهای دور و درازمون میگیم.

دم ظهر برمیگردیم خونه که تا آخر شب، درگیر باشیم با کارهای خونه و بچه و‌شنیدن چندباره ی اخبار.


۲_ صدای ظهری خیلی بد و نزدیک بود.

یکی میگه پایگاه بسیج اونجا رو زدن. تی وی زیرنویس کرد که نقطه زنی بوده.


۳_ همسرجان مریض شد و طبق معمول رعایت نکرد.

الان منم و گلودرد و آبریزش بینی :|||


۴_ دم عیدی هیییچ کاری نکردم.

حوصله و انگیزه ی کافی واسه انجام هم ندارم :|||

مرگ بر خونه تکونی و تعطیلات عید! :|||

دوشنبه، هجدهم اسفند۳

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دوشنبه، هجدهم اسفند۲

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.