X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

1356

پنج‌شنبه 25 مرداد‌ماه سال 1397

۱۶ شهریور، عروسی دوستم دعوتم.

احتمالا این دوستم جزو قدیمی ترین هاست. یعنی میگم قدیمی منظورم در حد دوستی پیش از مدرسه رفتن حتی. دوست خانوادگی بودن و پدرشون همکار پدرم و همسایه هم بودن. زهرا و زهره، همسن و سال ما بودن و بعد از چند سال امین هم دنیا اومد. البته دروغ چرا، تنها خاطره ی من از اون روزهای کودکی مون، فقط دوتا دختر با دامن های چین چینی و موهای بلند بود و نرده های حیاط خلوت خونه شون که با یه بوته ی بزرگ شاهپسند، پوشیده شده بود. من همیشه شاهپسند رو دوست داشتم.

بعدش اونا از محله ی ما رفتن و شاید پررنگ ترین خاطره ای که ازشون موند، همون ترکیب اسم زهرا و زهره بود.

تا همون سالی که ما از شیراز رفتیم. تو روزهایی که مشغول جمع کردن وسایل واسه اسباب کشی بودیم، یه شب بعد از سال ها، خانواده ی زهرا و زهره اینا، اومدن خونه مون. یادمه ما بچه ها به یاد قدیما خیلی زود جوش خوردیم با هم. بعد فهمیدن که ما داریم از شیراز می ریم. ظاهرا پدر خانواده مشکلی توی کار پیدا کرده بود که مشتاق بود از شیراز برن. خلاصه اینکه اونم رفت دنبال کارهای انتقالی و واسه اومدن به ارومیه با ما همراه شدن.

آخر شهریور اون سال، به فاصله ی چند روز ما و اونا رفتیم ارومیه. طبیعتا اینکه تو یه شهر غریب، با فرهنگ و زبان غریب بودیم باعث شد که روابط خانوادگی ما خیلی بیشتر و صمیمی تر بشه. ما بچه ها ، پدر و مادر همدیگه رو خاله و عمو صدا می زدیم و جالبه که تصور خیلی از اطرافیان این بود که ما واقعا دخترخاله ایم!! 

شاید از نظر روحیات خیلی با هم مچ نبودیم، ولی واقعیت اینه که تو اون شرایط حضورمون واسه همدیگه خیلی دلگرم کننده بود و روزهای سخت زندگی تو یه شهر غریب رو خیلی واسه همدیگه راحت تر کردیم (اینو بعدها کشف کردم البته، وقتی که باز هم جابجا شدیم و اینبار اونا همراه مون نبودن و تنها بودیم). الان که به اون روزها فکر می کنم، می بینم که خیلی خاطرات خوب با همدیگه داشتیم. هنوز خیلی آهنگ ها منو برمیگردونن به اون روزها و همه ی دخترانه های اون روزهامون.

بعدش ما رفتیم گرگان و بعدش اهواز و ... اونا هم دو سه سال بعد از ما برگشتن شیراز و باز رفتن شاهین شهر و ...

تو این چند سال کم و بیش از حال هم خبر داشتیم. زهرا، دختر بزرگه، نامزد کرد. زهره مشغول درس و مشق.

تا اینکه وقتی من تبریز بودم، یه روز مامان یه شماره برام فرستاد و گفت زهرا تبریزه، ظاهرا اونجا دانشجو هست!!!

پیام دادم بهش. گفتم می بینم که تبریزی!!

گفت از کجا فهمیدی؟ نکنه منو دیدی؟

گفتم یعنی اینقدر بی معرفت بودم. ببینمت بعد بهت پیام بدم فقط.

قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. نامزدیش بهم خورده بود. تبریز دانشجو بود. همخونه ش داشت فارغ التحصیل میشد و اصرار داشت تو بیا با من همخونه شو، ولی من خوابگاه رو ترجیح می دادم. چند باری با هم رفتیم بیرون. بازار، گردش، ...

بعد هم که برگشتیم شیراز کم و بیش در ارتباط بودیم و گهگاهی می رفتیم بیرون. بعضی وقتا زهره هم میومد.

حالا، خیلی با هم متفاوتیم. تو آخرین دیدارمون نصف بحث مون سر این بود که ما با این همه تفاوت،چطور با هم اونقدر صمیمی بودیم؟!!!! اصلا تو که اینقدر بیشعوری من چطور تحملت می کردم؟! :)))))))))))

بعدش من باردار شدم و زهرا دو بار پشت سر هم پاش شکست و تصادف کرد و فکر کنم الان دو سالی هست ارتباط ما تو واتس اپ و تلگرام ادامه داره و همچنان هر کدوم اعتقاد داریم چقدر داریم بزرگواری به خرج میدیم با تحمل اون یکی!!!!:))))))))

چند شب پیش، حدود ۱۲ شب که سعید و آرش خواب بودن و من وسط یکی از فازهای فوق عصبی م بودم، پیام داد که بیداری زنگ بزنم؟

گفتم بیدارم ولی زنگ نزن. من حوصله خودمم ندارم فعلا.

گفت خواستم دعوتت کنم

گفتم واسه چی؟

گفت عروسیم :)

گفتم عهههههه. پس زنگ بزن

گفت نمی زنم چون خیلی بیشعوری!:))))

دیروز با هم صحبت کردیم. چقدر خوشحالم براش. چقدر آرزوهای خوب دارم براش. خیلی دوست دارم عروسی ش رو برم ولی بعیده بتونم برم. چون عروسی خارج از شهره و با توجه به اینکه احتمالا سعید نمیاد، تنها رفتن و اومدن سخته.

امیدوارم خوشبخت بشه :)

پ.ن: اهان، اینم بگم که دیروز داشتم آمار آقا داماد رو درمیاوردم.

بعد زهرا میگه که اره، کسی رو نداره. پدر و مادرش چند سال پیش تو تصادف فوت کردن. خودشم تک بچه بوده.

منم خیلی ذوق زده گفتم چه خووووووووب!!!!

بعد از چند ثانیه تازه دوزاریم افتاد که چقدر بیشعورم من. گفتم ببخشید یعنی خدا رحمت شون کنه. ولی خدا رو شکر :))))))))))))

میگه جون به جونت کنن بیشعوری :))))))))

میگم متوجه نیستی آخه. الان خیلیم بی دردسر نصف مشکلاتت کلا از بیخ و بن وجود ندارن. قشنگ برو لذت ببر :))

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد